شده دلت را گم کرده باشی...؟!

خرید بک لینک

دلم را گم کردهام

آن وقت
تو با گریه و گلایه و تشویش
میگویی عقلت را صدا کن!

شده بهار بیاید پشت پنجره اتاقت
با خنده سر به سرت بگذارد
تو اما هنوز
در زمستان سرد ایستگاهی دور
به انتظار آمدن کسی نشسته باشی...؟!

شده در خیابان بیحوصله راه بروی
مرد گاریچی، مطمئن بیاید جلو
به تو گل تعارف کند
و گریه تحویل بگیرد!

شده جمعه که میشود

پرده را با بغض بیندازی
مخفی شوی در کمد زخمهایت
تا نبینی مردی که تمام عمر در انتظار آمدنش بودی
بلیت قطار را به نام زنی دیگر گرفته است؟!

شده دلت را گم کرده باشی

آن وقت
مدام یک نفر
با گریه و گلایه و تشویش
بگوید عقلت را صدا کن...؟!

شده تنها بمانی در خودت
در کتابها و حرفها و کلماتت
بین خطوط و تصاویری که
بیخیال از راه میرسند
از هرچه علاقههای پوچ و خبرهای زرد
با تو سخن میگویند
بیآنکه چیزی از عشق و فراق کهنه بدانند...؟!

شاعری با دفتری از گلوله های خیس...

ما را در سایت شاعری با دفتری از گلوله های خیس دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 22:51

صفحه بندی