این روزها که کمتر کتاب میخوانم، این فرصت مغتنم و مبارک برایم فراهم شده است تا به پردازش دقیق چیزهایی در ذهن بپردازم که سالها پیش با ولع هرچهتمامتر به تاریک/ روشن خانه ذهن سپرده بودم. مینشینم، چای خوش عطر دارچین و زنجبیل مینوشم و در سکوت فکرمی کنم. به رسوب نامرئی و لایههای نازک اما قوامیافته از هر آنچه در تمام عمر خوانده ام.
از زمانی که یادم میآید فلسفه را دوست داشتم. فکر کردن، دلیل و برهان آوردن، زیر بار حرفوحدیث بدون سند و مدرک نرفتن و خب چه دشمنانی که به خاطر این علاقه برای خودم نتراشیدم. آنوقتها نمیدانستم وحشتناکترین و غیرقابلتحملترین چیز برای برخی از آدمهای اطرافم همین «فکر کردن» است. نفرتشان از کتابهای فلسفه تمامی نداشت. در عوض تا بخواهی کتاب ادعیه و ذکر و مطالب مثلاً «دینی» دم دستشان میدیدم. آنهم از چه نویسندگانی! مشتی بیمار افیونی «لنگدراز و مخ معطل» که بعضاً املای درست برخی کلمات را هم نمیدانستند. و چه خندهدار بود برخی حرفهایشان. گاهی اوقات محض دل عزیز مادرم یک کتاب دینی قدیمی دستم میگرفتم که بخوانم و به راه راست هدایت شوم، به اواسط آن نرسیده آنقدر با صدای بلند میخندیدم که عتاب و خطاب او بر سرم بلند میشد. «چشمسفید لطیفههای ملا نصرالدین را میخوانی؟!» و صد رحمت به لطیفههای ملانصرالدین؛ لااقل در آنجا خبری از فوت کردن ورد و ذکر به ششجهت اصلی برای در امان ماندن از جن و انس و نوشتن آیه قرآن با گلاب و زعفران در ظرف مسی و آویختن تکه پارچهای از لباس کهنه یک دختر بختبرگشته به امید یافتن همسر در مسیر باد نبود.
و از آنطرف کتابهای فلسفه، رمانهای فلسفی، فیلمهای فلسفی، دیوانهام میکردند. انگار آب روی آتش بودند. چه کفر دلپذیری!
اگر بخواهم فلسفه را در هیات یک انسان بیاورم و تشبیه کنم، مرد/ زنی زیبا و تند و تیز زبان در نظرم میآمد که وابسته و دلبسته هیچچیز نبود. نه مردم، نه حکومت و دولت...بدهکار کسی نبود، سر سفره هیچکس نمینشست و به احدی هم بابت هیچکدام از کارهایش باج نمیداد. اصلاً انگار کارش چزاندن و ناراحت کردن بود. ناراحت کردن انسانهایی که بیجهت بار عظیمی از حماقتهای بیپایان را بر دوش میکشیدند و من این موجود آزاد بیپروای تندزبان را دوست داشتم.
و هرچند عاقبت اندیشیدن در دیار مقلدان و متعصبان و دینمداران آویخته به مثلث شوم زر و زور و تزویر، چیزی بهجز تنهایی نیست؛ اما مگر شریفتر و بزرگوارتر از این تنهایی حال و حالت دیگری هم وجود دارد؟!
درود بر فلسفه که از عقل میگوید تا مگر غبار جهل و خرافه از میان برخیزد.
درود بر پرسش و تردید آنگاه که به میدان میآید و خاک در چشم و سر تقلید و تعبد کورکورانه و بیپایه و اساس میریزد.
و درود بر راهی که به تقلیل رنج آدمی و تحریر حقیقت مینشیند و میپردازد.
شاعری با دفتری از گلوله های خیس...
ما را در سایت شاعری با دفتری از گلوله های خیس دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 11