
xa0xa0نه... خیالت آسوده باشد من از عصر روز آن یکشنبه رازآلود کاملاً آزادم...! از چه میxadترسی؟! عجله کن... عاشقی کردن بعد از مرگ که خطری ندارد تو می توانی برای اولین بار دست مرا بگیری می توانی شانه ات را از جیبت بیرون بیاوری موهای پوسیده مرا روی شانه ام بریزی و بدون لب گردن خوش تراش مرا ببوسی...! من هم می توانم بدون آغوش به سمت تو بازگردم بدون چشم به تو نگاه کنم و بی زبان از شب نشینی طولانی ماه با موریا...
ادامه مطلب
عصر و آفتاب رو به غروب... کنار پنجره ایستاده ام و از بالا به درختان زیبای حیاط خانه نگاه می کنم.درخت زیبای توت، درخت سیب، پرتقال و راستش را بخواهی درختی پرشکوفه سفیدی که اصلا نمی دانم چیست! شکوفه های زیبای عجیبی دارد...بسیار عجیب... از پشت پنجره به تهران باران خورده نگاه می کنم...حتی این جا هم هرچه سبز و هرچه لطافت مرا احاطه کرده است... شاید چون عاشق تو هستم و به اندازه تمام طرد شدن هایم تنها.... شاید فلسفه پیدایش بهشت بر روی زمین همین باشد!...
ادامه مطلب