نه...
خیالت آسوده باشد
من از عصر روز آن یکشنبه رازآلود کاملاً آزادم...!
از چه میxadترسی؟!
عجله کن...
عاشقی کردن بعد از مرگ که خطری ندارد
تو می توانی برای اولین بار دست مرا بگیری
می توانی شانه ات را از جیبت بیرون بیاوری
موهای پوسیده مرا
روی شانه ام بریزی و
بدون لب
گردن خوش تراش مرا ببوسی...!
من هم می توانم
بدون آغوش به سمت تو بازگردم
بدون چشم به تو نگاه کنم
و بی زبان
از شب نشینی طولانی ماه با موریانه ها
با تو سخن بگویم...
فکرش را بکن
جهان چقدر می تواند کودکانه و کودن باشد...!
ما فقط به اندازه یک سطر
ما فقط به اندازه یک تماس عاشقانه کوتاه
ما فقط به اندازه یک «من هم تو را دوست دارم» ساده
از یکدیگر فاصله داشتیم...
می گویم حالا که مرده ایم
بیا بی هیچ ترسی یکدیگر را ببوسیم
تمام آن دالان تاریک را یک نفس بدویم
از خجالت تمام دسته گل هایی که به آب نداده ایم در بیاییم
و بعد
از آخرین طبقه برج میلاد
خود را به عمق هیچ لایتناهی بیندازیم....