
xa0xa0 صبح زود که قدم در خیابان بلند میxadگذاری باران، خیس و دست پاچه به استقبالت میxadآید باد بازیگوش بیxadهوا شانه درخت را می بوسد و پچپچی شاد در میان برگxadهای تازه نفس به راه میxadافتد... روزنامهxadها اما شعری تازه از تو به عابران عجول تعارف میxadکنند و «ملکه الیزابت*» مثل همیشه از انتهای بلوار «کشاورز» با سلامی تازه برایت دست تکان میxadدهد... xa0 راه می روی پشت سرت ردّی سفید از شکوفه به جا میxadماند پشت چراغ قرمز می...
ادامه مطلب