و گیسوی گریه را يکباره از هم می گشایم در برابر چشمهاي تو...
مرا ببخش...
مرا ببخش که همانند آن بادیه نشین نابخرد و رويا پرداز، آبی بدبو و گلآلود را به نام عشق به تو هدیه دادم و چه رنجها و آسیبها که از این رهگذر نصیب تو نشد...
مرا ببخش...این زن تنها و دیوانه را که زیستن با تو و بی تو برایش به امری محال و ناشدنی تبديل شده است...مرا بخوان و ببخش و بسوزان و به بادها بسپار...
حال غریبی دارم؛ عجیب دلم می خواهد نباشم...بغضی سنگین؛ تجربهاي تیره و دشوار و...
مرا ببخش عبد ستایششده و پرنور...مرا ببخش...
محبوب من....!
آيا جز تو کسي هست که بتواند بيصدا مرا بردارد
در کاغذ بپيچد
با خشم به درياي توفاني بيندازد
و آسوده به خانهاش بازگردد
بي آنکه حتي فرزندش جاي خالي عروسکش را در کنارش حس کرده باشد؟!
شاعری با دفتری از گلوله های خیس...
ما را در سایت شاعری با دفتری از گلوله های خیس دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 9