این غصه مرا عاقبت از پای در میآورد...
اینکه بی من...
اینکه محبوب زنان و دلبرکان دیگر این شهر
اینکه دلخواه باد و باران و بهار پشت پنجرهای حتی...
گیرم که راه بر رودخانه ببندم
پرندهها را از شاخههای پرشکوفه بیاویزم
گیرم که امر کنم باران مست نبارد
بیایم
پشت در خانهات بست بنشینم
و فریاد گریه سر دهم،
با این پنجره بسته چگونه کنار بیایم؟!
با عطر زنی دیگر در خانهات
زنی که به آغوشت دروغ میگوید
به دستهایت دروغ میگوید
و میانهای با پیراهن نازک گلدار ندارد...!
دنیا خسته نمیشوی از خودت؟!
از انبوه مردگانی که در خیابانهایت راه میروند
از غوغای دلگیر کلاغ های بیملاحظه
و رویاهایی که با چشمانی خیس
پشت چراغقرمز میمانند و پیر میشوند...؟!
نه...!
دنیا دیگر جای مناسبی برای آدمها نیست
آنکس که بیشتر میداند
زودتر میمیرد...
تلخ است اما پیراهنی سیاه
نیمکتی خالی
و شاخه گلی بر مزار
تنها خاطرهای است که از آدمی برای من
که از آدمی برای تو
که از آدمی برای جهان باقی میماند...
شاعری با دفتری از گلوله های خیس...
ما را در سایت شاعری با دفتری از گلوله های خیس دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 8