دلم میخواهد به من بگویی: خانه کوچکمان اینجاست...!

خرید بک لینک

پرده را بیانداز...

از جهان آنسوی این پردههای روشن بعد از تو

دچار هذیان میشوم

و اندوهی

که یکعمر از تو دور و پنهان نگاه داشتهام

با گریه از رگهایم بالا میآید...

نمیتوانم تو را از خویش برانم

ناگزیر بر دیوار کهنه و ناایمن عمرم حمله میکنم

کتابها و عکسها و خاطرههایت را

به شعلههای سرکش آتش میسپارم

با هرچه سنگ

به هرچه پرنده یورش میبرم

شاید از تو راه گریزی بیابم

اما بیهوده است...

ردپاهای من

ردپاهای توست

شعرهایم هر نیمهشب نزد انگشتان تو بازمیگردند

و عشق من به تو

علیرغم تمام تبانیها و کارشکنیهایم

همچنان بر سکوی نخست رقابتهای جهانی اندوه میدرخشد...

نمیتوانم تو را از خویش برانم

بالهایم را بر هم میزنم

ریشههایم را از نگاه تو بیرون میکشم

خود را سراسیمه به بندرگاه مهآلود میرسانم

اما سایهات همچنان پابرجاست...!

تو باز هم پیش از من به ایستگاه قطار رسیدهای

و مثل روز برایم روشن است

درخواست پناهندگی من

از تو

به سرزمین عقابهای پر غرور جداییطلب

همچون همیشه بینتیجه میماند...

***

در خواب تو را میبینم

در بیداری تو را میبینم

در غم

در شادی

در خنکای ملیح آخرین صبح و تیر خلاص آخرین سرباز...

باورت میشود

در آرزوی تو باشم و باد مهاجر سرسخت

از هجرانی ابدی با من سخن بگوید...؟!

من عمرم را در رویای «از با تو لبالب شدن»

به سر آوردهام

بیا

بیا و درها را باز کن

و برای یک بار هم شده

مرا به جهان زنان زیبای هجران کشیده

به ملاقاتهای پنهان

و سمت دلپذیرِ

گون زارهای تشنه خوشبو ببر...

دلم میخواهد به من بگویی:

خانه ما

خانه کوچکی که قولش را به تو داده بودم اینجاست...!


موضوعات مرتبط: شعر شاعری با دفتری از گلوله های خیس...

ما را در سایت شاعری با دفتری از گلوله های خیس دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 15 تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 3:28

صفحه بندی