همیشه سر وکله زدن با کلمات را دوست داشتهxadام. به ویژه کلمات زبان نفهم، اخمو، لجباز و بدقلقی که با سماجتی عجیب از سیطره و دام نظم صحیح واژهxadها میxadگریزند.
در تمام سالxadهایی که در جهان کلمات زندگی کردهxadام، سینهxadام پر شده است از رازها و معناهایی که این موجودات شیطان/ معصوم برایم افشا کردهxadاند. رازهایی شیرین، تلخ، اسرارآمیز و گاه هولناک...
من عاشق کلمهxadام؛ اسم شب کلمه را میxadدانم؛ من معشوق کلمهxadام!
***
بر تن و شانه کتابxadهای زیادی، لباس و ردای فاخر ویرایش را پوشاندهxadام. هرکدام از این کتابxadها قصه و ماجرایی غریب برای خود داشتهxadاند و من میxadبایست همچون خیاط/ طبیب/ مشاطهxadای ماهر، عیب و بیماری آنها را میxadپوشاندم و درمان میxadکردم و حسنxadشان را هرچه تماشایی تر بر چهره مخاطب میxadتاباندم. در این میان، دو کتاب بیشتر از بقیه مرا آزار دادند، عاشق کردند و به مبارزه طلبیدند؛ کتاب درمان با حافظ(نشر آریاگهر) و کتاب بدن خود را از اکسیژن پر کنید( انتشارات نسل نواندیش)
اکنون ماجرای کتاب درمان با حافظ
کلمات مبهمی که پیرمرد با مداد روی کاغذهای کهنه آورده بود
سه سال پیش و نمیxadدانم دقیقاً کی بود که یکی از دوستانم از انتشارات آریاگهر با من تماس گرفت و گفت: بلند شو بیا اینجا...
گفتم: خیر است!
خندید و گفت: تا خیر را چگونه معنا کنی.
یکی دو روز بعد در دفتر روبهxadروی جناب ناشر نشسته بودم و تعداد زیادی برگه A4 کهنه هم به من چشمک میxadزدند.
گفت: این همان خیری است که وعدهxadاش را داده بودیم! بخوان ببین چیست؟
یک برگه را برداشتم و راستش را بخواهید هرچه خواندم از هیچ چیز آن سر در نیاوردم. انگار مشتی کلمه یاغی و سرگردان آغشته به زغال بودند که همینxadطور بر پهنه کاغذ از این سو به آن سو شلنگ تخته میxadانداختند.
آهی کشیدم و ورق را روی میز گذاشتم.
- خب؟
- خب به جمالتان...دست شما را میxadبوسد!
ابروهایم بیxadاراده بالا رفت. او ادامه داد:
- این درباره حافظ است! از معلومات خودت در ویرایش کار کمک بگیر.
صدایم را کمی بالا بردم و گفتم: مگر شوخی است. خودت میxadگویی حافظ. معلومات من درباره او در حد پنج شش غزلی است که از دیوانش حفظ کردهxadام و تفأل شب و نصف شبی است که بر اشعارش زدهxadام. میxadدانی ویرایش این ورق پارهxadها یعنی چه؟
ناشر بزرگوار که خود را بر لبه تسلیم و شکست میxadدید، پاشنه آشیل مرا نشانه رفت.
- ببین میxadدانم چه میxadگویی؛ اما پیرمرد نازنینی است. اولین کتاب اوست. روحیهxadای غریب دارد. نشسته است در کمال علاقه و خلوص، برخی از اشعار حافظ را تفسیر ذوقی و روان شناختی کرده است!
این بار آهی بلندتر از نهادم بلند شد.
-تفسیر روان شناختی! نمیxadشود امیرجان خطرناک است. با دم شیر بازی میxadکنیم. پیرمرد است درست. نازنین است باشد قربان سر و چشمش؛ اما این نوشته محققانه نیست. سر و ته ندارد. انگار در خواب و میانه هذیان گفته و نوشته شده است. اینجا نوشته اشعار برگرفته از نسخه غنی است. این یعنی یک افتضاحی که نمیxadشود جمعش کرد. نه عزیزم من نیستم.
رئیس بزرگ ابتدا سکوت کرد. بعد هم نوشیدن چای و شکلات و گفتن از هر دری و انتهای کار هم آوردن متن قرارداد و پیچاندن کار در بقچه و اینکه خیالت راحت باشد مسوولیت اش با من! قربان دستت دیر نیاوری که طبق قرارمان جریمه میxadشوی! درضمن فرصت زیادی هم نداریم. خیلی هم دست به ترکیب کار نزن!
***
جای شما سبز...؛ مبارزه سخت و خونینی بین من و کلمات درگرفت. کار ویرایش که نه، بهxadطور کامل بازنویسی شد و اصلاً انتهای کار چیز دیگری از آب درآمد. انصافاً هم تفسیرxadهای نغز و پرمغزی بعد از هر بیت آورده بود.
زمانیxadکه سخن ویراستار را برای ابتدای کتاب میxadنوشتم با خودم گفتم: حالا مگر دیگران چقدر توانستهxadاند به کنه منظور خواجه نزدیک شوند که من بخواهم به این پیرمرد دوست داشتنی سخت بگیرم. تازه خوبیxadاش این است که ناز و طمطراق و افادهxadهای ملالxadآور مدعیان این عرصه را هم ندارد و فقط برداشت بیxadپیرایه خودش را از این دریا به دیگران رسانده است. این هم اضافهxadای دیگر بر حواشی، احتمالات و تلاشxadهای مثلاً عالمانه و متنوعی که برای نزدیک شدن به دریای مواج تفکر حافظ صورت میxadگیرد.
تا یار که را خواهد و میلش به که باشد...
ما را در سایت شاعری با دفتری از گلوله های خیس دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 10