ما دگر چرا...؟!

خرید بک لینک

فکر می کنم این چیزی شبیه به شعر نو یا نمی دانم بحر طویل را نزدیک به نُه سال پیش نوشته باشم. پیش درآمدی عاشقانه دارد؛ اما کاملا سیاسی است!

آن زمان نگاه خوش بینانه تری به انتخاب های جمعی داشتم با اینکه نشانه های وقوع یک انتخاب اشتباه و فاجعه هولناک را در رفتار و کردار مردم «حس» می کردم. آن دوران در نهایت خامی و کاملا در سطح حرکت می کردم؛ بنابراین با فریاد واعتراض و سخن گفتن در جمع و حرکت های مضحک و بیهوده دیگر، دیگران را به «اندیشیدن» و کمک گرفتن ازعقل و درایت! در انتخاب خویش دعوت می کردم. غافل از اینکه یک انتخاب درست آن هم در سطح کلان، به تعلیم و تربیت صحیح و مداوم نیاز دارد. برای یک انتخاب درست باید سال ها به طورمداوم در تربیت صحیح مردم همت صرف کرد. جامعه شناسان ما، اصحاب فرهنگ، فلسفه، ادبیات، فیلم و نمایش تماما مسوول و مسبب انتخاب جدید امروز مردم هستند. هی نگوییم عوام اند، هیجان مداراند، موجی کوچک به سرعت آنها را از جا می برد و...ما که خود را در رده و ردیف فرهیختگان این جامعه تعریف کرده ایم چقدر در نشان دادن راه به آنها کمک کرده ایم... نکند ما هم سرمان در لاک کار و بار و غم نان و نام خودمان است؟! با این زنگی دیوانه و مستی که دوباره به میدان آمده است؟ می دانم با خواندن این سطرها لبخند تلخی بر گوشه لب هایت می نشانی و می گویی: باشد تو فکر کن انتخابی هم در کار است! اما غیبت در نمایش هم خود عذر بدتر از گناه است و از مسوولیت ما چیزی کم نمی کند.

حرف من با توست؛ دوست فرهیخته در این سال ها با خودت و مردم ات چه کرده ای؟ زمان برداشت محصول نزدیک است؛ آیا مردم ما باز مرعوب موج و هیجان و گربه رقصانی های رسانه ای می شوند یا اینکه...

شعر را یک بار دیگر با هم بخوانیم.

با وجود ِآن که رفته ای

هنوز در دلم

دراین خیال ِتیره و علیل و تار

این تویی که روشنی

این تویی که

حرف ِاوّل ِکتاب ِگریه های بی بهانه منی!

هنوز هم

به یاد ِرنگ ِبی نظیر ِ چشم های تو

خون به جانب ِنگاه ِبی ترانه ام

روانه می شود

هنوز این تویی که می دوی وُ

شعر ِمن درون ِدامنت

مثل ِسیب

سبز و سرخ و عاشقانه می شود

ای بهار و باغ ِمن!

ای تمام ِشعر و شور و اشتیاق ِمن

چگونه شد که عهد ِما گسست

چگونه شد که

دست های گرم وخوب ِما

در مسیر ِزردها وسردها

گم شدند وُ

پشت ِخان وخانمان ِعشق ِما شکست؟!

چرا اسیر ِآب ونان شدیم؟

چرا شبیه دیگران شدیم؟

چگونه شد که اینچنین غریب وناپدید وناتوان،

حرف ِناگهان و ناسپاس ِاین وآن شدیم؟!

ما که قلب مان

برای قلب ِشاد ِیک ستاره می تپد،

ما که دست های مان

در کویر هم شده ترانه می دهد،

ما که در قلمرو ِجنون وُ

هرچه نامرادی وُ

عبور ِهرچه لحظه های سرخ و زرد شاهزاده ایم

ما که بر لب ِهر آنچه

تلخ و ناگزیر و سرد بوسه داده ایم

ما که سال های سال

عضو ِسازمان ِسرخ ِ رنج ها و

گریه های سبز ِعاشقانه بوده ایم و

محض ِخاطر ِعزیز و عارفانه خدا

صبح و ظهر و شام

ناسزا شُنوده ایم،

ما که در خلال ِاین زمانه غریب وپرفریب

صدهزار جام ِ تلخ ِ

حسرت و دریغ خورده ایم وُ

خم به شانه های پرغرور ِخود نبرده ایم،

ما دگر چرا

به عشق پشت کرده ایم وُ

مثل ِدشت های خشک وتشنه وخسیس،

دل به سیل های پرت ِبی امان وُ

گریه دروغ ِ

ابرهای موسمی ناتوان سپرده ایم...؟!

شاعری با دفتری از گلوله های خیس...

ما را در سایت شاعری با دفتری از گلوله های خیس دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 6 تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 3:28

صفحه بندی