نشستن پای صحبت آدمهای تأثیرگذار و فعال در جامعه همیشه برایم جذاب بوده است. بهویژه اگر آن فرد همجنس خودت باشد. آنوقت همxadذات پنداری عجیبی بین او و تو شکل میگیرد و تجربههای تلخ و شیرینش، آن بخش از وجود به خوابرفتهات را که حال و نای هیچ حرکتی را در خود نمیبیند، تکان میدهد و به خود میآورد.
حرفهای لیلی گلستان از جنس همین حرفهای تکاندهنده بود.ساده، گرم و پرجاذبه...بیآنکه دلخوریاش را از پدر پنهان کند. بیآنکه شادمانی خود را از اینکه به قول خودش از زیر سلطه «گلستان» بیرون آمده از نظرها دور بدارد. بیآنکه از بیوفایی و عدم تعهد همسر ازدسترفتهاش به او و زندگی خانوادگیاش شرمگین و افسرده باشد. سربلند از روی پای خود ایستادنش، به دندان کشیدن سه فرزندش در تنهایی و از آب و گل درآوردن و به عرصه رساندن آنها...
لیلی حرفهای تکاندهندهای میزد. گاهی به خاطر مرگ برادر اشک به چشم میآورد. گاهی از«مکر و حیله» های خود در مواجهشدن با سنگاندازیهای عناصر دولتی میگفت و درنهایت نیز به خاطر رضایتمندیاش از زندگی، لبخندی دلبرانه به مخاطب تحویل میداد.
چیزی که من از فحوای کلام لیلی فهمیدم این بود که: نجاتدهندهای جز کسی که هر روز در آینه آن را ملاقات میکنی، وجود ندارد. اینکه انتظار برای آمدن منجی (در هر لباسی)، آب در هاون کوبیدن است. اینکه نباید بهصرف زن بودن، دست روی دست بگذاری و اجازه دهی اندوه هی جلو بیاید و پیشروی کند و یک آن دستانت را از پشت ببندد و درنهایت هم با تمسخر و تحقیر با تو بگوید: حالا از دیوار راست برو بالا...
و اینکه عشق با تمام زیباییهایش گاه میشود زهر هلاهل و مار در آستین و حماقت بزرگی که بر پیشانی و شانهات الصاق میشود و آنوقت دیگر باید هر طور شده از شرش خلاص شد.
لیلی گلستان زنی بسیار کامل و راهبلدی به نظرم آمد. پردرد؛ اما خندان و پرشکوه...
شاعری با دفتری از گلوله های خیس...
ما را در سایت شاعری با دفتری از گلوله های خیس دنبال میکنید
برچسب: گلستان, نویسنده: بازدید: 5