دارالفنون عشق...

خرید بک لینک

دلم نمی خواهد در این روزگار کرشمه ریا و تزویر، نامی از دین یا شعر آیینی بیاورم. می ترسم از دین در تصرف تاریکی...می ترسم از مذهب در خدمت کفر... می ترسم... اما امام رئوف است دیگر...دلش خواست من برایش چند بیتی بنویسم و من هم نوشتم...سال ها پیش نوشتم...امیدوارم چشم هیچ کاسب مذهبی به این مثنوی روشن پر درد نیفتد...باور کنید من همان زن کافر سرکش عریان نویسم که شما کیسه دوزان دین در خواب هم نمی بینید...!

تقدیم به امام رئوف و تمام انسان های آزاده...

پر بودم از تنهایی و تردید و بیماری

حیران و سرگردان و سردر پای بیزاری


پر بودم از تدبیرهای مرده، از آوار

از مرگهای تشنه در آنسوی هر دیوار


از حلقههای اشک و ماتم، از پریشانی

از قلّههای بیشمار ِرو به ویرانی


پر بودم از زهر و غم و خون و غبارِ زرد

از جنگل ِآتشگرفته، از بهار ِزرد

بیگانه با دریای آرامی که میبارید

دیوانه با زنجیر ِناکامی که میبارید


دنیای من، دنیای ماتمهای مادرزاد

صحرانشین ِغربت ِغمهای مادرزاد

سردار بیمقدار ِاوهامی که تلخ و زرد

تکرار ِنافرجام و بدنامی که تلخ و زرد

ویران ِرویاهای سرد و پوچ و بیبنیاد

تسلیم ِمحض ِگریههای هرچه بادا باد...

تا اینکه باریدن گرفت نام ِتو بر روحم

روشن شد از تابیدنت چشمان ِمجروحم

دستان ِتو آیینه در آیینه من را برد

تا خلوت ِدریایی بیکینه من را برد

شرح ِخوشآهنگ ِدویدن در بهشتی سبز

طرح ِتب آلود ِپریدن در بهشتی سبز

آغوش تو، آغوش ِگنبدهای بارانی

شرقیترین تنپوش ِگنبدهای بارانی

در برف هم زیباتر از صبح ِبهاری تو!

آرام ِجان ِزائران ِبیقراری تو!

حبلالمتین ِشاخههای زرد و پژمرده

عینالیقین ِرازقیهای ترکخورده

خوشحالی غمگین ِهر چشمی که میبینی

رویای عطرآگین ِهر چشمی که میبینی

ما شیعیان ِخفته در خون ِتوایم ای دوست!

هابیل و اسماعیل و مجنون ِتوایم ای دوست!

نامت رضا؛ امّا نگاهت مهدی موعود

آیینهای امّا پناهت، مهدی موعود

خرد و خراب و خستهایم ای خوب ِبالادست!

هفتاد قفل ِبستهایم؛ محبوب ِبالادست!

من حتم دارم با غریبان مهربانی تو

با نالههای بی طبیبان مهربانی تو

من حتم دارم فاتح ِشهر ِخراسانی

آتشفشان ِنور و گل؛ اعجاز بارانی

این درد ِبیدرمان ِما، نان و جنون ِعشق!

چشمان بیسامان ِما، دارالفنون ِعشق!

حالا خودت میدانی و این ناامیدیها

شرح ِغم ِمرداب و مردن در پلیدیها

دیگر خودت میدانی و مرگی که میبینی

دلتنگی رنجور و بیبرگی که میبینی

سربسته نالیدیم امّا بر تو ای زیبا

پوشیده نیست، احوال ِخونآلود ِاین دریا

ما را که خاک مردهای هستیم در کویت

بردار؛ ای چشم ِخدا محراب ِابرویت!

سربسته نالیدیم امّا بر توای زیبا

پوشیده نیست احوال ِخونآلود ِاین دریا...

پوشیده نیست احوال خون آلود این دریا....

شاعری با دفتری از گلوله های خیس...

ما را در سایت شاعری با دفتری از گلوله های خیس دنبال می‌کنید

برچسب: دارالفنون, نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 0:23

صفحه بندی