28 خرداد به دنیا آمدم
پیش از آمدن، فرشته ای یک چمدان قرمز کوچک همراه با مشتی کلمه به دستم سپرد و گفت: به جهانی غمگین و مه آلود میروی. این کلمات در شادی، در غم، در خوشی و ناخوشی، در دارایی و نداری و در بیماری و تندرستی با تو و وفادار به تو خواهند بود تا لحظه مرگ... حالا برو.
و امروز که من در برابر چشم های نازنین شما ایستاده ام، به دو دلیل تا به این جای کار از آمدنم به این جهان احساس رضایت می کنم.
بارها و بارها از فشار تنهایی و دشواریهای پرشمار زندگی به مرز باریک مرگ رسیدهام؛ اما به خاطر فرار از این مرز، به ناحق و دروغ و به ضرب و زور التماس و خواهش و تهدید، کسی را کنار خودم نگه نداشتهام. تمام «بهترینهایی» که هماینک در آغوشم، قلبم و در «تیم زندگی» من هستند، میدانند از صمیم قلب دوستشان دارم و خاطرشان از گل برایم عزیزتر است.
دلیل دیگری که از بودنم در این جهان راضی هستم این است که در عین توانایی، نه با دست، نه با زبان، نه با قلم و نه با هیچ ابزار دیگری به دیگران آزار نمیرسانم. حالا شاید درجایی غیر عمد خطایی از من سر زده باشد؛ اما شاکله اصلی زندگیام را بر همین بنیاد استوار کردهام. به خاطر این موهبت و این «ناتوانی ارادی» هزار بار خدای متعال را شکر و سپاس میگویم.
و حرف آخر: تولد یعنی نو شدن.
این نو شدن که البته چندان هم ساده نیست، نه احتیاج به اجاره کردن باغ و رستوران و رزرو کردن میز دارد، نه کادو میخواهد نه فوت کردن شمع لازم دارد و نه آواز تکراری ت و ل د ت م بااااا رک آن را تازه و به اصطلاح «بروز» می کند.
فقط کمی شجاعت میخواهد و عبور از دلخوشیهای پوچ و آدمهایی که جز بار اضافه، چیز دیگری برای تو و بر دوش تو نیستند. آدمهایی که در زندگیات بوی کهنگی، زیادی بودن و فرسودگی گرفتهاند و تو باید دیر یا زود آنها را کناری، گوشهای قال بگذاری و بروی...
این تولد- اگر برای من اتفاق بیفتد- هم بر من و هم بر شما مبارک باشد.
شاعری با دفتری از گلوله های خیس...