او حتی می توانست مرا تا سر حد مرگ آزار دهد، می توانست به من بیxadمحلی کند، جواب تلفنxadهایم را ندهد و اصلاً مرا نبیند. او حتی می توانست کاری کند که من شبxadها با یک شب به خیر ساده خوشبخت یا بدون آن با بالشی خیس از گریه چشمxadهایم را روی هم بگذارم. چه خوشبختی فوقxadالعادهxadای...! روح من تشنه همین حال بود. حال و روزگاری که در آن حس نامتعارف «به سیم آخر زدن»، کلیشهxadای پیش پاافتاده و تکراری به نظر می آمد. نمیدانم تا به حال شده گاهی وقتها که با خودتان خلوت میکنید، زمانیکه چیزی در سینی و بشقاب میگذارید و صمیمی و بدون تعارف رو به روی خودتان مینشینید، بی هوا بغضتان بشکند و در عرض چند ثانیه بدون دلیل صورتتان در اشک گم شود؟ شده تا به حال به این حالت دچار شده باشید - حتی زمانی که ظاهراً همه چیز رو به راه است- که انگار صرفاً کمر به قتل ثانیهها و دقیقهها بستهاید و فقط برای «پر کردن زمان» و خالی نبودن عریضه صبحها از خانه بیرون میزنید و شبها هم بیxadآنکه بخواهید به خانه بر میگردید؟ به نوع رابطهای که با آدمها دارید، دقیق شدهاید؟ به گم شدنتان در تعارفهای معمول، ملاحظههای غیرلازم، به «عزیزم» گفتنهای سطحی و سرد و «جانم» شنیدنهایی که بیشتر طعم فحشهای آبدار و چارواداری کوچه و بازار را میدهند؟ به دروغهایی که الان دیگر از سر و کولتان هم بالا نمیروند بلکه جزیی جدایی ناپذیر از وجودتان شدهاند و به قدمهایی که از سر ناچاری و برای فرار از تنهایی سمت «آن دیگری» برمی دارید؟ من قبل از وقوع آن حادثه و قبل از آنکه قلبم به سمت آن مرد باز شود، دقیقاً یک قدم پیشتر از هر آدم دیگری در این خط منحط و تاریک حرکت میکردم و حالا تمام راستیها و درستیها و خندههای از ته دل و گریهها و دلتنگیxadهای حقیقی به برکت آن کتاب و آدم دلخواهی که پیدا کرده بودم راهی روشن و نرفته را پیش پای من گذاشته بودند. راهی که یقین داشتم به جهانی تازه، رنگی تازه و منی باشکوه و بدون دروغ ختم میشود. اصلاً همان جا بود که فهمیدم سالهای سال در من یک راه صحیح گم شده و یک زندگی نزیسته تبعیدی وجود داشته است و تمام بیxadتابی روح من و بیxadقراریهایم و گریههای مزمن بی دلیل و خندههای بیمارگونهام و حس ناکامی بیxadپایانی که در تنهایی همیشگیام به من هجوم میآورد، به خاطر پشت کردن به آن زیستن حقیقی و معنادار بود. جایی خوانده بودم انسان در آینه دیگری است که خود را میبیند و میشناسد و چه درست گفته بود؛ آدمِ بدون دیگری، بدونِ دیگریِ دلخواه و مناسب، حرفی تاریک و غیرقابل درک در هستی خواهد بود.
دخترها که یکی یکی از پشت میزهایشان بلند میشدند و مسوول کتابخانه که پایین چادرش را با همان اخم و اطوار همیشگی تمیز میکرد، فهمیدم وقت تمام است و باید به خانه برگردم. به غیر از آن کتاب، روی ماه بقیه را بوسیدم و آنها را تمام و کمال به قفسهها برگرداندم. اما آن گنج، آن گنج باید با من به خانه میآمد و دیگر هم به آن کتابخانه باز نمیگشت. یک آن آرزویی در دلم پدید آمد. « ای کاش منم کمی قدرت داشتم یا لااقل به اندازه یه سر سوزن صاحب رأی، نظر و فتوا بودم؛ اون وقت اولین چیزی که آزاد و حلال اعلام میکردم، دزدیدن کتاب بود.» با این فکر مضحک دلچسب، شبیه قهرمان عاشق قصههای قدیمی و در یک حرکت سریع ایذایی، عشقم را دزدیدم و درون کیفم مخفی کردم. با خودم گفتم: «بعداً به اندازه کافی فرصت هست که یه نسخه دیگه از همون کتابو بخرم و بیارم کتابخونه و قضیه رو هم جوری ماست مالی کنم که مو نره لای درزش.» از سالن که بیرون آمدم، دوباره به آن راهروی طولانی و باریک و آن در صورتیxad اسرارآمیز نگاه کردم. دری که برای من حدفاصل دو جهان ساکت و روشن و پرتکاپو بود. ناخودآگاه لبخندی پیروزمندانه و پرمعنا روی لبهایم نشست. سرم را که برگرداندم و قدم که در پلهها گذاشتم، صدایی از پنهانترین بخش وجودم رو به آن در فریاد کشید و گفت: «تموم شد. دیگه به هیچ کتاب و کتابخونهای بر نمیxadگردم.»
از کتابخانه بیرون آمدم. نمیدانم به خاطر حال خوش من بود یا آن روز عصر آسمان را با قلم مویی تازه رنگ کرده بودند. هرچه بود تصمیم گرفتم تمام راه خانه را از شمال تا جنوب آن شهر کوچک پیاده طی کنم. هنوز برایم سخت بود که باور کنم روی زمین هستم و دارم بر روی یک سطح معطر سفت و محکم راه میروم. باورم نمیشد؛ اما من با کمک آن کتاب، بالاخره از گور خودم بیرون آمده بودم. لحظهای ایستادم. چشمهایم را بستم. نفسی آسوده و عمیق کشیدم و دوباره به راه افتادم. میدانستم کارهای زیاد نیمه تمامی روی دستم مانده که باید همه آنها را به سرانجام میرساندم. حالا دنیا به من می خندید. حالا من دختری بودم که در صبح زود همین روزهای نزدیک، از خوابی چند هزارساله بلند میxadشدم، جلوی آینه مینشستم، موهایم را شانه میکردم، چشمهایم را سرمه ناز میکشیدم، لب هایم را به رنگ گل سرخ در میxadآوردم، یک پیراهن بلند سبز بر تن میکردم، نزد مرد دلخواهم میرفتم، با لبخند در چشمهای مهربانش نگاه میکردم و میگفتم: «کاش من کلمهای کوچک و ناچیز در سرانگشتان تو بودم. من با تمام قلبم، با تمام قلبم تو را دوست دارم.»
***
چند ثانیه بعد از اینکه نقطه پایان کار را گذاشتم و گیومه را بستم، آقای یعقوبی در زد و وارد اتاق شد. «خانم کار ما تموم شد. ببخشید یه مقدار طول کشید.» من همانxadطور که نشانگر بی قرار صفحه ورد را تماشا میکردم، لبخند کمرنگی روی لبهایم نشاندم، چادر رنگی گلدار هدیه مادرم را روی سرم جابهxadجا کردم و به آشپزخانه رفتم. یک فاجعه بدبوی تمام عیار، بیxadخیال کف آشپزخانه لم داده بود و با خرناس و دندانxadقروچه برایم خط و نشان میکشید. با قیافهای گرفته رو به آقای یعقوبی گفتم: «فکر میکنم فقط باید یک واشر کوچک عوض... .» آقای یعقوبی با خنده وسط حرفم دوید وگفت: «بله ولی گفتم کار رو از اساس براتون درست کنیم. اینو نگاه کنید» و لوله متعفن زیر ظرفxadشویی را از کیسه سیاه زباله بیرون آورد و سمت من گرفت. «ببینید، کلاً پوسیده، باید دیر یا زود عوضش میکردیم. الان دیگه خیالتون راحت باشه تا سه سال دیگه ام که اینجا باشید، لوله تازه نم پس نمیده.» من که در حالت خوف و رجا به او و مرداب به وجود آمده درکف آشپزخانه نگاه میکردم آهی کشیدم و گفتم: «بله...ممنون... زحمت کشیدید.» هنوز حرفم تمام نشده بود که پیرمرد، مرد لولهxadکش را راهی کرد، دستهایش را شست، چایش را با یکی دو خرما سرکشید و بعد هم به جان آشپزخانه افتاد. اول نایلون پر از زباله را از سطل بیرون کشید و با مابقی روزنامههای خیس و آن لولههای کذایی و چیزهای دیگر از خانه بیرون برد. بعد به سرعت باد برگشت، جورابهایش را کند، پاچههای شلوارش را کمی بالا زد و با ادواتی که در گوشه آشپزخانه حاضر یراق منتظر فرمان بودند، به جنگ آن مرداب مزاحم رفت و هرچه من خواهش و تمنا میکردم که:« این چه کاریه؟ من خودم بعد رفتن شما یکیو خبر میکنم و چرا شما خودتونو توی زحمت میندازید»، مگر گوشش بدهکار بود؟! «الان تموم میشه. شما برید به کارتون برسید. گفتید مقاله مینویسید؟ پسر من هم دکتره. تو همین میدون انقلاب دفتر داره. فکر میکنم دفه پیش که با حاج خانم برای تمدید اجاره نامه خدمت رسیدیم اینو به شما گفتم. حالا انxadشاالله میبینیدش. مث شما سرش تو کتاب و درس و پروژه ست. شکر خدا درآمدشم بد نیست.» من که خندهام گرفته بود جای گربه بی نوا را با کلمه مرد در ضربxadالمثل معروفی که به ذهنم رسید عوض کردم و در دل گفتم: «هیچ مردی محض رضای خدا...» که صدای اذان مغرب اجازه نداد به «گرفتن موش» بازیگوش انتهای ضربالمثل برسم و مرا مثل همیشه کنار پنجره دوست داشتنی رو به میدان ولی عصر کشاند. پرده را کنار زدم. آسمان به رنگ خاکستر و شعلههای نیمه جان آتش درآمده بود. همراه آن بارانی سبک و بازیگوش در صدای دلxadانگیز اذان پیچیده بود و روی شیشه، دیوارها، حیاط و شانه خیابان فرود میآمد. نگاهم دقیقتر از هر زمان دیگری اطراف را رصد کرد و دوباره آن بغض و حسرت کلافهxadکننده همیشگی سراغم آمد: «باید عطر عزیز اونم با عطر بارون و صدای اذون در همین حوالی پخش شده باشه.» بعد قلبم با لحنی آرام، پیِ حرفِ بغض را گرفت و گفت: «تا فرصت هست باید این هوا، این هوای دلچسب و معطرو نفس کشید و زندگی کرد.» با تمام وجود نفس عمیقی کشیدم و چشمهایم را بستم. کمی بعد، صدای خش دار آقای یعقوبی مرا از آن زندگی و پنجره دلخواه جدا کرد و به سمت خودش برگرداند. «ببخشید مث شما که نتونستم تمیز کنم؛ اما خب از شکل بی ریخت اولش در اومد. باقی زحمت دیگه میxadمونه برای خودتون...با اجازه... یا علی ما دیگه رفع زحمت میکنیم...»
در جواب یا علی نمیدانستم چه باید بگویم. فقط دست پاچه چادرم را توی صورتم کشیدم و گفتم: «خیلی زحمت کشیدید. ممنونم. به حاج خانم سلام برسونید.»
«چشم... خدانگهدار.»
«به سلامت.»
در خانه که به هم خورد و صدای باز و بسته شدن در آسانسور که در فضای راهرو پیچید، چادرم را بی حوصله یک طرف انداختم و به طرف آشپزخانه رفتم. راست میگفت. از فاجعه تمام عیار بی خیال، تنها لکههای پراکندهای از دود و اشکال هندسی عجیب و غریبی بر دیوار و کف آشپزخانه باقی مانده بود. باید اوضاع را هرچه زودتر سر و سامان میدادم. قبل از آن هم باید به مادرم زنگ میزدم و شرح ماوقع را مو به مو برایش توضیح میدادم و خیالش را راحت میکردم که همه چیز رو به راه است و آب از آب تکان نخورده است. هنوز موهایم را برای شروع کار پشت سرم جمع نکرده بودم که صدای زنگ خانه بلند شد. سمت آیفن رفتم و گوشی را برداشتم. هنگامه بود. من او را گلی صدا میزدم. رفیق شفیق یک سالهام و ویراستار درجه یک مجله راز واقع در ابتدای خیابان کریم خان زند. انگشتم را گذاشتم روی دکمهای که علامت کلید کنار آن لم داده بود. بعد هم سمت در ورودی رفتم، در را نیمه باز گذاشتم و راهم را به سمت ناحیه سیل زده کج کردم. دو دقیقه بعد او مثل همیشه دو ضربه به در زد و وارد خانه شد. سلام و احوال پرسی و عرض ارادت و دلتنگی که: «داشتم از میدون رد میشدم گفتم یک سر بیام اینجا» و آخ و وای و پشت بندش ذکر مصیبت و همدردی فراوان بابت مشکل پیش آمده و بعد هم خوردن چای و پای سیب تازهای که خودش زحمتش را کشیده بود تا اینکه رسید به اصل مطلب.
- بیا افسانه...اینم شماره جدید مجله. ببین چه خوشگل از آب دراومده!
از آشپزخانه روی انگشتان پا بلند شدم و کمی به گردنم قوس دادم تا بتوانم نگاهی به مجله بیندازم. انگار گرافیست جدید کارش را خوب بلد بود.
- به به مبارکه...راس میگی چه خوشگل. بزار سر فرصت نگاش میکنم.
این دختر را دوست داشتم. بعد از سالها و بعد از لیلا و مریم او سومین نفری بود که توانسته بود لابیرنت قلب مرا درست و تا به آخر طی کند و البته در قسمت زنانه بشود سوگلی جدید آن عمارت سرخ. گلی در واقع ضلع سوم و تمام کننده این مثلث نیرومند و جذاب زنانه بود و خلأ حضور همراه با جسم این زنهای دوست داشتنی را به شکلی ملایم و متعادل برایم پر میکرد. بوی پودر ماشین لباسشویی و دامستوس و مایع سفیدکننده خانه را برداشته بود. گلی همانطور که با اشتهای فراوان پای سیب میخورد و مجله را ورق میزد، گفت: «تو نمی خوای یه لحظه بیای پیش من؟ نمیزاری کمکت کنم که...»
- چرا...الان اومدم...راستی آگه فلش همراته برو لپ تاپو از اتاق بیار سهگانههای کیشلوفسکی رو برات بریزم.
- وای چه عجب... ممنون که بعد از مدتها به یاد اجابت درخواست این حقیر افتادین.
سرم را برگرداندم و اخم ریزی تحولیش دادم.
- تو حقیر نیستی.
گلی کمی سرخ شد.
- معذرت میxadخوام هنوز یاد نگرفتم که...
حرفش را قطع کردم و گفتم: «گلی...لپتاپ...!»
سرم را که برگرداندم. سایهای مثل برق و باد از کنارم رد شد و رفت داخل اتاق. من هم پارچ بزرگ بدشکل را دوباره پر از آب کردم و با احتیاط اطراف ظرفشویی ریختم. معجزه دامستوس! مثل روز اولش شده بود. از تمیزی برق میزد. آشپزخانه کارش تقریبا تمام شده بود. دستهایم را شستم. یک لیوان چای برای خودم ریختم و به دنبال گلی وارد اتاق شدم.
-پیدا کردی؟ تو درایو مدیا گذاشتم.
جوابم را نداد. حتی سرش را هم سمتم برنگرداند. همانطور بیحرکت و خیره به صفحه مانده بود و تنها لبهایش تکان میخورد.
-با توام. کجایی؟
-هیس!
کنجکاو شده بودم. رفتم و درست بالای سرش ایستادم. داشت ماجرای «آن کتاب» را میخواند.
- چی کار میکنی؟ اینو از کجا آوردی؟
گلی با کمی مکث سرش را برگرداند و به من نگاه کرد. بعد با صدایی لرزان که انگار از ته چاه در میxadآمد، گفت: «باز بود. همینجا...روی محیط دسکتاپ. می شه بگی این چیه؟»
طرز نگاه و سوالش ترس به جانم انداخت.
- چطور مگه؟
و بعد خودم را زدم به آن راه.
- چیزی مهم نیست. بابا این آقای یعقوبی و دستیارش نمیxadدونی چه وضعی برام درست کرده بودن. از سر ناچاری اومدم پشت میز نشستم و شروع کردم به نوشتن یه چیزایی که...
گلی صدایش ته کشیده بود.
- اینا یه چیزایی نیستن. نیستن افسانه. چطور به این ایده رسیدی؟ چطور از یه کتاب...؟
- دست پاچه گفتم: «قضیه رو جنایی نکن گلی جان. پاشو لپ تاپو بردار بیار. کلی کار داریم.»
صدای گلی این بار بلند و واضح بود و صاف آمد یقهام را چسبید.
-نه صبر کن ببینم. این جمله بندیا. این کلمهها، اصطلاحات، اصلاً خود این ماجرا نمیxadتونه مال سه ساعت نشستن پشت میز و نوشتن از سر اجبار باشه. افسانه این داستان از کجا اومده؟
این را گفت و یکمرتبه از جایش بلند شد و سمت کتابخانه رفت. احساس خطر کردم. دلم نمی خواست دستش به آن کتاب برسد. لای آن کلی برگ، گل، بوسه وقت و بیxadوقت و مهمxadتر از آن، اشکxadهایی بود که از سر دلتنگی برای مرد دلخواهم ریخته بودم. آن کتاب، لااقل آن نسخه، حریم شخصی من و او بود. دلم نمی خواست دست کسی به آن برسد. دلم نمیxadخواست. گلی هنوز به قفسه شعرها نرسیده بود که دویدم و رسیدم به دستش و آن را محکم گرفتم و سمت خودم کشیدم. بعد هرچه اطوار و ناز بالای پیشانیام بود، در چشمهایم ریختم و مستقیم گذاشتم جلوی چشمهایش. صدایم را هم نازک کردم.
-هنوز خامه. یه مرتبه اومد باور کن...قول می دم تموم که شد برای ویرایش بسپرم دست خودت...اون وقت هر سوالی داشتی می تونی ازم بپرسی باشه...؟
گلی عاقبت مثل یک بچه خوب و حرف گوش کن، دو تیله براق و سیاه درون چشمهایش را به من داد و تسلیم شد. به همین خاطر بقیه غرولندهایش را نشنیده گرفتم و لپتاپ را برداشتم و با او به سالن برگشتیم.
- بیا دختر خوب...بیا بشین ببین چه فیلمای درجه یکی برات کنار گذاشتم. ببر خونه برای خودت تماشا کن و لذت ببر.
- ممنون...دخملی...ممنون. ولی عجب داستانی بود. کلی حال کردم باهاش. راستی ما خیلی وقته قرار گذاشتیم باهم بریم سینما یادت که نرفته؟
همانطور که در درایو Eدنبال فیلم دکتر ژیواگو میگشتم، محکم جواب دادم: خیر...!
- «رگ خواب» اومده بریم ببینیم؟
کمی مکث کردم.
- بریم حتماً...
و بعد یکمرتبه یادم آمد اولین بار که تیزر تبلیغاتی این فیلم را دیدم، چه بغض سنگینی در گلویم نشسته بود. «کاش با اون این فیلمو میدیدم.»
صدای گلی مرا به خودم برگرداند.
- کی...؟ کی بریم ببینیم؟
- هر وقت تو بخوای.
- الان...من الان میxadخوام.
چشمهایم گرد شد. سرم را بلند کردم. اول نگاهی به او و بعد هم نگاهی به ساعت انداختم.
- گلی ساعت هشت شبه...همین الانم دیرت شده...بلند شو برو خونت دختر خوب...بلند شو
- نمیxadخوام برم. دلم میxadخواد پیش تو باشم.
ابروهایم بالا رفت و خنده معناداری تحویلش دادم.
-تو همیشه پیش منی...حالا برو تا دیرت نشده.
-نوچ...بهترین سئانس فیلم یه ساعت دیگه س. ساعت نه. لباس میپوشیم و میxadریم فیلمو میبینیم. بعد بر میxadگردیم میxadیایم همین جا...یه چیز ساده خوشمزه میخوریم و تا سر صبح میxadشینیم با هم حرف میزنیم. فردام که آخ جووون... جمعه س.
-حرف میزنیم؟ گلی جان تو که میگفتی خانواده شب...!
-ببین عزیزم محدودیت بیشتر از اونی که عینی باشه، ذهنیه. این حرف خودته یادت نیس؟
-هست ولی چه ربطی داره؟!
-ربطش اینه که من یه جورایی با آبجی بزرگه تبانی کردم که مثلاً امشب اونجام. مامان میxadدونه پیش توام. ولی بابا...آخ آخ اونو دیگه سپردم به لیلا... حالام پاشو تا دیر نشده. اینقدرم منو سین جیم نکن.
-پس تو با نقشه و دسیسه پا شدی امشبو اومدی اینجا...!
-هر اسمی که دوس داری روش بزار. من دارم یاد میگیرم با ترسام و محدودیتایی که خودم برا خودم درس کردم مواجه بشم. میخوام مث تو...
بقیه حرفهایش را نشنیدم. بلند شدم و سمت کمد لباسهایم رفتم. هرچند دلم میخواست به او بگویم که با پنهانکاری و دسیسه نمیشود از هیچ ترس و محدودیتی فرار کرد؛ اما او امشب مهمان من بود. دلم نمیخواست حال خوب او را با این حرفها خراب کنم. آنهم دختری که تازه داشت خودش را پیدا میکرد. از خانه بیرون آمدیم. تا سینما راه زیادی نبود. هوا خنکی دلچسب و دلهره آوری داشت و گلی حسابی سرحال به نظر میرسید. من اما دوباره همان حس تلخ و دردناک و همان سؤال بیصبر همیشگی سراغم آمده بود. همانxadطور بیxadقرار به اطراف نگاه میxadکردم. «پس کجایی؟! از کدام سمت میرسم به تو؟ شمال یا جنوب...؟!» چشمهایم همینطور بدون اذن و اجازه خودم به صورت آدمها، به اندام و دستهای آنها نگاه میکرد. یک آن گلی دستم را محکم گرفت و کشید سمت خودش.
- افسانه جلوتو نگاه کن. چاله رو نمیبینی؟!
چاله را نمیدیدم. نه چاله و نه هیچچیز دیگر در مدار نگاه و توجه من نبود. دلم میخواست او را ببینم. فقط یک بار دیگر او را ببینم. مثل دفعه اول که او را در خیابان دیدم. وقتیکه بالاخره بعد از یک سال جستجو پیدایش کرده بودم و با او قرار ملاقات گذاشته بودم و ظاهراً برای امضای کتابهایش و در دل برای دیدن خودش رفته بودم. وقتی یک جوابیه مضحک و ناشیانه برای مقدمه یکی از کتابهایش در دستم بود و آن را تحویلش دادم و او را دیدم که سرش پایین است و در همان خیابان و با دست هایی که به اندازه تمام دنیا دوستش داشتم کتابهایش را برای من امضا میکند و خداوندا چه قیامتی در قلبم به پا شده بود. آنجا برای اولین بار و در دنیای واقعی، یک دل سیر، یک دل سیر تماشایش کردم. او چقدر «خودش بود.» چقدر همانی بود که من همیشه آرزویش را داشتم. نفهمیدم کی داخل سینما شدیم. گلی رو به من کرد و گفت: «این هم بلیت. خوراکی هم که داخل نمیبریم. بریم دیر شد.» بیاختیار دست رفیق شفیق را گرفتم و در جواب گفتم: «بریم دیر شد...فقط دعا کن بعد از تماشای فیلم و بعدازاینکه دوباره پامون به خیابان رسید، یه بارون حسابی زده باشه. من میدون ولی عصرو با بارون، با همین درختای بلند و پنجرههای خیس بیشتر دوس دارم.»
شاعری با دفتری از گلوله های خیس...
ما را در سایت شاعری با دفتری از گلوله های خیس دنبال میکنید
برچسب: کتاب,تکمیل,بخوانیدگوارای,وجود, نویسنده: بازدید: 10